اطلاعات تماس

آمنه رحیمی

شبکه های اجتماعی

amene_7267rahimi

سایر اطلاعات

سال تولد:۱۲/۱۲ /۱۳۷۲
تحصیلات: دانشجوی رشته حقوق
آثار چاپ شده :پنجره بی پنجره، گنج نامه مهدوی، به صورت مشترک و شکوفه های شعرمجموعه مستقل منتشر شده ی اوست

آمنه رحیمی ؛شاعر، ترانه سرا و فیلم نامه نویس است که از کودکی ذوق نوشتن داشت هرچه بیشتر که می گذشت این احساسات هر روز بیشتر و بیشتر در او غَلَیان می کرد و به ثمر می نشست
سابقه همکاری در بخش ترانه نویسی را با کانون شاعران معاصر دارد

آمنه رحیمی شاعر

آمنه رحیمی شاعر

آمنه رحیمی شاعر

برخی از سروده های ایشان:

#1

آنکه منتخب می شود با دستانِ دیگران
باید چشیده باشد فقر را به میزانِ دیگران

هرجا که لازم است قسم می خورند ولی
نه به آیه و قرآن به جانِ دیگران

اینجا کسی به تقاصِ گناهِ خود نمرد
محکوم می شوند همه به عصیانِ دیگران

بی شک آواره خواهدشدکسی که خانه اش را
بنا کرده باشد روی خانه ی ویرانِ دیگران

مجبور می شود که فردا سر بکشد
آنچه که امروز ریخته درونِ لیوان دیگران

آراسته اند خود را به ظاهرِ مؤمنین
تا که به یغما ببرند ایمانِ دیگران

آنجا که ظلم است سکوت جایز نیست
جرم است در همه عالم بریدنِ نان دیگران

اینکه اینگونه به تاراج می دهندش
ایران ماست نه ایرانِ دیگران

آمنه-رحیمی
ماهور

 

#2

(علویان)

رهبرکه علی باشد،بی شک علوی هستیم
عهد این ولایت را،با جوهرِخون بستیم

عاشق که ولایی شد،تمارشدن سخت نیست
درمصاف اهریمن بر دار شدن سخت نیست

گر قطحی یاور شده عمارِ تو می مانیم
هرگز نشوی تنها،ما یار تو می مانیم

وقتست که در راه علی مالک اشتر باشیم
با نظمِ قلم،افسرِجنگِ نرمِ رهبر باشیم

دانی چه زمانی ز پریشانی خود آزادیم؟
آنگاه که جان را به رهِ سلاله ی فاطمه دادیم

سوگند به ندای آسمان و لافتی الا علی
  جانم به فدای رهبرم سید علی

آمنه رحیمی
ماهور

 

#3

(شرح حال)

ماجرای رفتنت روح از وجودم برده بود
دختری که راه میرفت حرف میزد اما مرده بود

توچه می دانستی از شبهای پرتشویشِ درد
ازخودت پرسیده بودی؟ با نبود من چه کرد؟

هیچ فهمیدی که تنهایی به آسانی نبود؟
گله ای هم که اگر بود دگر جانی نبود

تاکه دیدی حالِ ما را اسب خود را تاختی
گرچه بازی را تو بردی عشقمان را باختی

باشد آن روزی بگردی در پیِ عشقی که نیست
یادت آید چَشم هایی را که با یادت گریست

تونخواهی یافت چون من تاکه معبودش شوی
تار،هایت را ببوسد زخمه بر پودش شوی

گفته بودم من به عشقت صبروایمان داده ام
از سیاست دور باش مانند من که ساده ام

شعرواحساسِ من هرگزسختو پیچیده نبود
قلبِ سنگیِ تو اما گرگِ بالان دیده بود

گفته بودم اولین بار است عاشق می شوم
محض اینکه گویی (بمان)گفته بودم می روم

خواستم عشق توراازعمقِ جان سنجیده باشم
نه که اینگونه ز معشوقِ خودم رنجیده باشم

وای از آن شب ها که صبحش تیره تر بود
وای ازاویی که میدیدومیدانست و باخبر بود

من درختِ عشق بودم شاخه هایم پرثمر بود
باغبانِ من اما به دستش یک تبر بود

شرح حالم را نوشتم تا که رنجم را ببیند
آنچه که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند

آمنه-رحیمی
ماهور

 

#4

(بندگی)

من آنجایی تورادیدم که جان ختم کلامم بود
که پایانِ  نماز من سر آغاز سلامم  بود

دلم مشغول بطلان است و جز مهرت ندارم من
مرا می‌خوانی و هر دم به غفلت‌ها دچارم من

به هر بیراهه‌ای رفتم تو گفتی باز برگردم
کدام ابلیس کند این خاک من در بندگی کردم

سراپا ادعا بودم به تزویر و ریا مشغول
زمینِ واسعِ قلبم علفزاریست بی محصول

به دوری از تو درگیر و سرانجامم تباهی شد
به هر راهی که می‌رفتم مسیرِ اشتباهی شد

تویی مقصود تویی مقصد تویی آغازِ بی پایان
به درگاه تو مغرور است همان خاکی که دادی جان

شنیدم آیه حبل الوریدت را
و خواندم سوره‌هایی از نویدت را

تو فرمودی که از نفسم به آغوش تو بگریزم
ولی افسوس صد آیه نشد مایه ی پرهیزم

پشیمان گشتم و آخر به نامت اقتدا کردم
و بخشیدی با اینکه می‌دانی چه‌ها کردم

خجولم از گناه خود خجولم از نگاه تو
پناهنده شدم آخر به گرمی پناه تو

به پایان سخن دارم دعایی تا اثر گردد
مگر زین رو به حال من ز لطف تو نظر گردد

آمنه_رحیمی
ماهور

 

#5

(کنج عزلت)

مثل تنهاییِ مردی که نقره داغش کرده اند
حالمان خوب است در جمع،کنج عزلت بیشتر

در میان جمع هم باشد پیِ خلوت رود
هر کسی که با خدایش دارد الفت بیشتر

هرچه در افتادگی سهمِ فراوان باشدت
می شود با تیغِ عریان زخمِ قلبت بیشتر

از قدیم هم گفته اند ایام ثابت کرده است
هر چه بامت بیش ، برفت بیشتر

از برای کشتنم شمشیر تنها چاره نیست
می کشد شمشیراما، قطعا حرفت بیشتر

من از آن روز بالغ گشته ام وقتی که فهمیدم
هرچه برشادیِ تودشمن بگرید،دوستت بیشتر

خواستم یک پند از پیرِ زمان فرمود او
هر چه می خواهید نگه دارید حرمت بیشتر

پرسیدم ازمامورموت،حین مرگ ازتوچه خواهد آدمی
گفت حاجت هاطلب کردند(فرصت) بیشتر

آمنه-رحیمی
ماهور

 

#6

به کجا گریزم از تو ای که در جانم نهانی
ای که جای خالی ات را ندهم من به جهانی

سر به سجده می‌گذارم برود خیالِ رویت
تو،به هرجایی که باشی قبله میگرددبه سویت

بین ایمان منو دل قصه به جدل رسیده
دل به عشق چشم مستت پرده ی عصمت دریده

نشود فاشِ رقیبان اینکه از تو مینویسم
این غزل واژه به واژه به تو هدیه ی نفیسم

پلک اگر برهم نهادم محو تصویر توبودم
هر زمان شعری سرودم تحت تاثیر تو بودم

آمنه رحیمی
ماهور

 

#7

(عشق نهان)

ای که پنهانی به قلبم رخنه کردی ناگهان
بادوچشم پر ز آب من نمایان می شوی

داده ای محنت به قلب خسته و رنجور من
بشنوی دردِ دلم را ساده گریان می شوی

داده ای درد و نمی کوشی ز بهبودی ما
تو همان دردی که بادردِدگر، درمان می‌شوی

گرچه بی وقفه دمیدی در میان شعله ها
آتش جان مرا، اما گلستان می شوی

در کتابِ آسمانی گرچه نیست حرفی ز عشق
من تو را می خوانم و یک آیه از آن می شوی

عاقبت گر رفتنت روح از وجود من ربود
بر تن مرده چو بازآیی شبی،جان می شوی

آمنه-رحیمی
ماهور

 

#8

بی حب علی جهان جهنم باشد
هر خنده ما سراسرش غم باشد

افسوس به حال دلمان گر روزی
دست کرمش از سرمان کم باشد

غصه هرگز ننشیند به دل شیعه او
در دیاری که علی صاحبِ پرچم باشد

از سایه ی کبریایی اش فهمیدیم
او سرور سروران عالم باشد

دل به دریای حسینش بزنی آرامی
این همان سفینة النجاته از غم باشد

هرکه در دل هوس یاری حیدر دارد
جرعه‌ای عشق نیاز است که میثم باشد

غیراو کیست کسی لحظه مرگ
که به بخشیدن قاتلش مصمم باشد

آمنه_رحیمی
ماهور