در دلم شور عجیب افتاده بود

عشق آیا اتفاقی ساده بود؟

چشمهایش کار خود را کرده بود
با نگاهش هر چه غم‌ را می زدود

کل دنیا پیش چشمم تار بود
قلب عاشق هم کمی بیمار بود

آمد و بیچاره قلبم را ربود
قلب بیمارم برایش زود بود

آمد و قفل دلم را باز کرد
بی مجوز عاشقی آغاز کرد

او خدای دل شد و من بنده اش
کار خود را کرد آخر خنده اش

تا سرم جنبید دید او آمده
دل نفهمید از کدام سو آمده

مست بود انگار دل بیهوش بود
گیج و گنگ و واله و مدهوش بود

هر چه بود انگار دل دیوانه شد
با خودش ، با من همه بیگانه شد

حس زیبا و قشنگی داشتم
دانه ی این عشق را من کاشتم

دانه را ناگه کلاغی برد و خورد
حس خوشبختی درونم زود مرد

حیف دنیا عاشقان را طرد کرد
حرف مردم عشق ها را سرد کرد

آه دنیا ... رحم در کار تو نیست ؟
دست بردار مدتی از کار ایست

#اعظم_تفرشی

کاش در تندیس آدم دل نبود
این همه غم داخلش منزل نبود

کاش جای هر غمی آغوش بود
عاشقان را جرعه ای دمنوش بود

کاش می شد قلبها را لمس کرد
لحظه های عاشقی را حبس کرد

کاش می شد عشق را از سر نوشت
هر کسی تقدیر خود را می نوشت

کاش می شد واژه ها را مست کرد
در کتاب زندگانی دست کرد

کاشکی لیلی به مجنون می رسید
صبح خوشبختی آنها می دمید

کاش جنس قلب ما از شیشه بود
جای احساسات هم اندیشه بود

کاش می شد گفت دل از سنگ نیست
در خیال عاشقان نیرنگ نیست

کاش می شد عکس دل را قاب کرد
لحظه های بی کسی را خواب کرد

کاش دنیا مهربان و ساده بود
شعر خوشبختی ما را می سرود

کاش می شد عشق را ارزان فروخت
وصله های هر دلی با دست دوخت

کاش می شد گفت این دل تنگ نیست
ساز دل هر روز بد آهنگ نیست

#اعظم_تفرشی

نگار که دریای دلم راه عبور است
بیچاره دلم منتظر سنگ صبور است

مرغ دل من بال و پرش بسته و از دور
پیداست که موسای دلم جانب طور است

غارت شده ی دست اجانب شده این دل
چشمان دل یوسف من وای چه کور است

فرهاد دلم عاشق شیرین خودش بود
با فکر وخیالش همه شب غرق غرور است

محبوبه ی من آخر یک نقش فریباست
من هیچ نگویم که مرا دیده ی شور است

دیدی! نرسیدیم به یک ساحل آرام
ای وای خدا ساحل دلداده چه دور است

#اعظم_تفرشی

آمدم در عمق چشمانت تماشایت کنم
چشم در چشمت بدوزم بلکه شیدایت کنم
گم شدم در شعر چشمان سیاهت ناگهان
مثل بیت مثنوی باید که معنایت کنم
کوکب احساس من امشب چه نورانی شده
پس فرود آ بر دلم تا من هویدایت کنم
تنگ در آغوش من ،یا اندکی نزدیکتر
بخت با من باشد و شاید که اغوایت کنم
تو شب مستی و من آن بامدادان خمار
ای خمارین مست من غرق تمنایت کنم
ای شراب هفت ساله ، ای می انگور ناب
از جنون عشق می نوشی ! که لیلایت کنم؟
گم شدی در لابلای خاطرات زندگی
آنقدر می مانم آنجا تا که پیدایت کنم
این همه احساس مستی ! این همه دلدادگی !
پس بگو آخر چطور ای عشق ! حاشایت کنم

#اعظم_تفرشی

ناگهان طوفان شد و شعر مرا از یاد برد ...
آن غزلهایی که با عشقت سرودم باد برد ...

فکر میکردم که چون‌ماهی به قلاب منی !
حیف شد یک لحظه رفتم صید را صیاد برد ...

فکر می کردم‌که ما شیرین و فرهاد همیم ...
تلخ بودم من که شیرینی دگر فرهاد برد ...

در خیالاتم ‌عروست بودم و لیلای عشق ...
سادگی کردم ...عروس دیگری داماد برد ..

حسرت روز وصال و گرمی آغوش تو ...
خانه ی قلب مرا ای خانه ات آباد ! برد ...

#اعظم_تفرشی