- توضیحات
- نوشته شده توسط: میلاد طاهرزاده
- دسته: نوشتهها
- بازدید: 342
اذان زد ... مسح کشیدم وقت نماز شدو من از ارکان وضو تنها هنوز تو باورم نمیگنجه چیشد ک اینطوری من از باورام دست کشیدم بچه بودم حالیم نبود درد و برعکس نوشتم دیدم باهام بدنیا اومده این کلمه عمیق حکه تو سرنوشتم من دنبال ی راه فرارو اون دقیق توی سرشتم من توسرمای این تنور تاریک جاموندم و برشتم شعرامو ک از رو میخونم یادم میره ک حتی چی نوشتم من مادرزاد مبتل بودم ب این دردومرض یه روزنه روشن باقی موند اونم کیپ کردی ازسر قصدو قرض؟ من از تو اموختم ک از تو نیاموزم تو شدی بهترین اموزگارو من همان بدترین بداموزم من از تو هزاران هزارخاطره تلخ دارم تنها خاطره ی خوبت جامه پاره ایست ک انهم به تن دارم من درتکاپوی گنج ولی بارهاجنگ میافتم اندکی قهقه و یک دریا از هق هق و دله سنگ میساختم این وارونگی از چ بود این واموندگی تقصیر ک بود من وسط این آوارگی چه میکنم من چرا در این باتلق سرد دست و پا میزنمو گریه میکنم من از چه بدنیا امدم از چ بمیرم من زکات عمرخود را از ک بگیرم داشته و نداشته به خودم باشه و نباشه به خودم اونی ک کاشته برنداشته به خودم اونی ک عقربه های ساعتش خوابیده بمناون ک تو زنده بودن آرمیده بمن اونی ک دنبال یار نانجیبه بمن اونی که از خودش رمیده خود بکام مرگ کشیده بمن دشمنه شاد شده بخودم درگردباد رها شده بخودم در یک نقطه درجا زده به خودم عمری بیهوده سماع زده به خودم انکه وفا کردو به ان جفا شده بمن رنج دنیا بمن دوزاری های کج دنیا بمن آن پرنده ی در قفس بی اب و دون بمن انکه لیقه ی دواتش لبریز و نوشت با جوهرخون بمن باز من و هزاران هزار سوال باز من دنبال رهایی از محال باز شب شدو هزاران هزار فکرو خیال باز منو یک قدمیه خوشبختی ولی بیخیال باز منو تنها ارزویم روز وصال باز منو درخت پر باره رو به نهال !..... باز منه دشمن من من خاموش شدم در واپسین روز سنوات رحمه الله من یقرا فاتحه مع الصوات
- توضیحات
- نوشته شده توسط: میلاد طاهرزاده
- دسته: نوشتهها
- بازدید: 364
زین پس آن روزگاران خوب را فراموش میکنم زین پس خود با بستر غم هم آغوش میکنم از همواره خسته بودن خسته ام مدتهاست بار سفر بر برسته ام زین پس مخیله ام پاک میکنم آرزوهایم درسینه ای پر از گله خاک میکنم مردمان او ک شددرس عبرت از برای دیگران آن من شدم او ک شد انگشت نمای این و آن ، آن من شدم نانوشتم به قلم لوح به تنگ آمده بود پا ننهادم به زمین دنیا به جنگ آمده بود شیشه ی عمرم بسی تمنا ب سنگ آمده بود یک نوای دلخراش گویی ز هراس چنگ آمده بود مردمان یافتمش او ک شد عامل این ویرانگی یافتمش او ک شد آموزگار این دیوانگی آری ، این تنهائی مفرد از خودم تقصیر بود یا ک از روز ازل این ُچنین تقدیر بود مردمان دیگر بس است طعنه و نیرنگ و کینه ها تنها لحظه ای با دیده ای بگشوده بنگرید بر آیینه ها
- توضیحات
- نوشته شده توسط: میلاد طاهرزاده
- دسته: نوشتهها
- بازدید: 335
- توضیحات
- نوشته شده توسط: میلاد طاهرزاده
- دسته: نوشتهها
- بازدید: 339
عشق ........نرسیدنه با چشم باز ندیدنه طعم دلخوشی کنارش نچشیدنه بجز صداش صدای دیگه نشنیدنه کاش ک جای خالیش همچو دوران مدرسه با ی حرف پر میشد کاش ک برمن حرام نمیشدی تا این کوخ ِگلی تبدیل ب ُدر میشد از این طلوع و غروب تکراری من سخت غمگینم من پوست و استخوان شدم اما پیوسته سنگینم من امروز را آغاز نکرده گریزان از فردایم بنازم وفای َدرد را لحظه ای نگذاشت تنهایم
- توضیحات
- نوشته شده توسط: میلاد طاهرزاده
- دسته: نوشتهها
- بازدید: 378